حنان به تکواندو میرود..


سلام دردونه ی مامان...
الهی فدات بشم که انقد آقاشدی...
دلم به بزرگ شدنت خوشه که ببینمت واسه خودت مردی شدی
عزیزدلم بعد چهارسال رفتن به ژیمناستیک تصمیم گرفتیم ورزشت
رو عوض کنیم و بری تکواندو؛پانزده روزی از مهر گذشته بود که منو
بابا بردیمت همون باشگاه چون همش به اونجا علاقه داشتی به خاطر
دوستانت ؛برات لباس تهیه کردیم؛ اتفاقا استادت آقای فضیلتی از همکاران
قدیمی بابا بود,خداروشکر علاقه نشون دادی و داری ادامه میدی,الان میبینم
باید زودتر میفرستادمت ورزش رزمی و عقب افتادی.
ان شاالله با تلاش خودت پیشرفت میکنی.
چندتا عکس درادامه



واما پسر سیب زمینی خور من
هروقت سیب زمینی درست میکنم باید بیای داغ بخوری میگی
اینجوری مزه میده,منم با اینکه از ناخنک زدن بدم میاد اما بهت
گیر نمیدم آخه مگه چندتا حنان دارم.نوش جونت عزیزدلم


جزدعا کاردگر نیست مرا
شب روزت همه شاد
دلت از غم آزاد
همه ایام به کام
و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون
همچو گنجشک به هر بام ودرخت
بنشینی خندان
وسبکبال تر از برگ درخت
در هوا رقص کنان
مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند
و ز تو نغمه مستی آید ...
لحظه هایت چون قند
روزگارت لبخند
هفته هایت پر مهر
هر کجایی که قدم بگذاری
همه از کینه تهی
همه از قهر و عداوت خالی
همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ...
و تو با یاد خداوند بزرگ
به سلامت ببری راه به پیش




حنان به تکواندو میرود.. 

